الفيض الكاشاني

218

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

پياپى خود را در معرض خشم تو قرار مىدهد ، آيا چنين مىدانى كه او گمان مىكند تو كردار بد او را نمىبينى در حالى كه تو دانا و آگاهى و بر همه چيز توانايى دارى . ذو النّون مصرى گفته است : شبى از « وادى كنعان » بيرون آمدم . هنگامى كه به بالاى وادى درآمدم سياهيى ديدم كه به سويم مىآيد و مىگويد : وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ « 1 » ، و مىگريست هنگامى كه نزديك من رسيد ديدم زنى است كه جبّهء پشمينى پوشيده و مشك كوچك آبى در دست دارد ، و بدون آن كه بيمى از من به خود راه دهد گفت : تو كيستى ؟ گفتم : مردى غريبم ، گفت : اى مرد با بودن خدا غربتى وجود دارد ؟ مىگويد : من از اين سخن او به گريه درآمدم ، گفت : چه چيزى تو را به گريه درآورد ، گفتم : دارويى به دردى رسيد كه ريش شده است به درمان آن شتاب كن ، گفت : اگر تو راست مىگويى چرا گريستى ، گفتم : خدا تو را رحمت كند آيا راستگو نمىگريد ؟ گفت : نه ، گفتم : براى چه ، گفت : براى آن كه گريه سبب آسايش دل است . من با شگفتى از گفتار او خاموشى اختيار كردم . يكى از صالحان گفته است : روزى به بازار رفتم و كنيزكى حبشى همراهم بود كه او را در محلّى از آن جا نشاندم و خود براى تهيّهء بعضى احتياجاتم روانه شدم ، و به او گفتم : از اين جا دور مشو تا به سوى تو باز گردم ، مىگويد : باز گشتم و او را در آن جا نيافتم . ناچار به منزلم برگشتم در حالى كه سخت بر او خشمگين بودم ، هنگامى كه كنيزك مرا ديد و از چهره‌ام خشم مرا دريافت گفت : اى مولاى من ! در تنبيه من شتاب مكن چه تو مرا در جايى نشانده بودى كه در آن نديدم كسى خدا را ياد كند . از اين رو ترسيدم آن محل خسف شود و فرو رود . من از گفتار او شگفت زده شدم و گفتم : تو آزادى ، گفت : به من بد كردى چه من تو را خدمت مىكردم و دو ثواب برايم بود امّا اكنون يك ثواب از ميان رفت . ابن علاء سعدى گفته است : دختر عمويى داشتم كه او را بريره مىگفتند و متعبّده بود و زياد قرآن مىخواند ، و هرگاه به آيه‌اى مىرسيد كه در آن ذكر دوزخ شده مىگريست و پيوسته گريه مىكرد به حدّى كه بينايى خود را از دست داد . عمو زادگانش گفتند : ما را نزد اين زن ببريد ، تا او را بر اين گريستن سرزنش كنيم . مىگويد : بر او وارد شديم و گفتيم : اى بريره چگونه بامداد كردى ؟ گفت : بامداد كرديم در حالى كه ميهمانانى در سرزمين غربتيم و انتظار مىكشيم كه كى ما را فرا مىخوانند تا اجابت كنيم ، به او گفتيم : تا چند مىگريى ، از

--> ( 1 ) زمر / 47 : و از سوى خدا امورى بر آنها ظاهر مىشود كه هرگز گمان نمىكردند .